جستجو
فارسی
 

خاطرات استاد، قسمت ۲ از ۴

جزئیات
بیشتر بخوانید
در ابتدا خوش می گذشت، زیرا من جوان و ساده لوح بودم. تازه راهب شده بودم- از چیزی نمیترسیدم، چیزی نمی دانستم! و تا حالا زنده ماندم! خداوند از معصومان محافظت میکند! بله، من خیلی ساده دل بودم. میتوانید تصور کنید؟ واقعا، مانند زمانه بودا بود، و در اواخر قرن بیستم، مردم آسمان خراش می سازند، به ماه سفر میکنند و این چیزها، و ما در چادر زندگی میکردیم و موهایمان را می تراشیدیم، در جنگل زندگی میکردیم و سیب زمینی کباب میکردیم. آیا باورتان میشود؟ و فکر میکنم آن بهترین زندگی ای بود که داشتیم! و هنوز هم هممین فکر را میکنم!

دانلود عکس   

بیشتر تماشا کنید
همه قسمت‌ها (2/4)
1
میان استاد و شاگردان
2023-04-06
4943 نظرات
2
میان استاد و شاگردان
2023-04-07
3747 نظرات
3
میان استاد و شاگردان
2023-04-08
3399 نظرات
4
میان استاد و شاگردان
2023-04-09
3471 نظرات